تبليغاتX
[IMG]http://i10.tinypic.com/47x1fds.jpg[/IMG] del0ures
 اطاعيه... خداحافظ

من دارم واسه هميشه اين وبلاگو مي بندم باباي.

همين

 خوش باشيد و پيروز

 

|+| نوشته شده توسط عاطفه در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 | موضوع: |
 

شادی نمـانــد ، شور نماند و هــوس نــماند

سهل است این سخن که مجال نفس نماند

فریاد از آن کـنند کـه فـریاد رسی مـی آید

فریاد چه سود ، چو فریاد رسی گم باشد

کــو کـجاســت آن قمــــری مسـت و غـــزل خـوان

ز آنکه جز مشتی استخوان و پر اندر قفس نماند 

|+| نوشته شده توسط عاطفه در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 | موضوع: |
 
|+| نوشته شده توسط عاطفه در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 | موضوع: |
 
|+| نوشته شده توسط عاطفه در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 | موضوع: |
 
و

 امشب چقدر دلم برای تو تنگ است.


در میان چاله های تاریک افکارم، دنبال خاطراتی که با تو داشتم می گردم روز های گرم تابستان، در کنار بدن ِ خنک ورنجورت چه آرام می نشستم.


امّا غوغای درونم هرگز آرام نمی گرفت

 


هیچ می دانی که با تو وداع کرده بودم؟؟! امّا اکنون این منم که برایت می نویسم؟؟


این بار بی پروا و سبک تو را می خوانم از درون قلبم، می نویسم برای تو ای معشوق خسته !!


به من بگو که چرا باغ چشمانت بارانی بود؟ وقتی که صدای قدم های وداع را از میان قدم هایم شنیدی؟!!

دلم برایت تنگ است در حالی که تو نیستی

 .
من دیدم اندوه بزرگت را از میان خواب های طلائي ام و گشتم به دنبال روح غمگینت در میان خانه های بلند و بدون پنجره ایی که در خواب می دیدم. تو چی ؟ آیا

 

آمدی؟ آیا درب خانه ی قلبم را کوبیدی؟؟


من هنوز همان پری ام، امّا با بالهای شکسته و با چشمانی خیس که می نویسد بر روی بال های شکسته اش !!!


ولی اکنون بدون هیچ دلیلی در این شب عجیب از تو می نویسم!!


از تویی که نیستی و گم شده ای در شلوغی رویاهای خوب و بد من و نمی دانم، شاید گم شده ای در میان روزهای زندگی ات.


امّا بعد از این همه
مدت نوشتم از تو. بدون این که بخواهم.


نمی دانم که آرزوی دیدنت را داشته باشم یا شب های دلتنگی ام را؟؟؟


امّا این را خوب می دانم که داشتن یاد ِ باغ سبز و خیس چشمانت برایم کافی است.


شاید این نوشته وداعی بود برای جدایی ام از تو و یا شاید پیوندی بود دوباره!!


وداعی که من را به تو نزدیک تر از همیشه کرد و در عین حال دور تر و دور تر...

|+| نوشته شده توسط عاطفه در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 | موضوع: |
 و چشمهای من هنوز منتظرند...

|+| نوشته شده توسط عاطفه در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 | موضوع: |
 
|+| نوشته شده توسط عاطفه در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 | موضوع: |
 

خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم تو را دوست داشته باشم و از کنار نفس هاي گرمت بي اعتنا بگذرم. اگر شوق رسيدن به دستهايت نبود، هيچ گاه آغوشم را نمي گشودم و اگر صداي گوشنواز تو نبود از گوشه تنهايي بيرون نمي آمدم. اگر شوق ديدن چشم هايت نبود هيچ گاه پلک هايم را بيدار نمي کرد و اگر نسيم حرفهايت نمي وزيد، معناي جهانرا نمي فهميدم...


|+| نوشته شده توسط عاطفه در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 | موضوع: |
 سبب منم...

سبب منم که می شکنم

اما حرفی نمی زنم

اگه هیچ کس برام  نموند

واسه اینه که سبب منم

 

|+| نوشته شده توسط عاطفه در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 | موضوع: |
 تو می روی ...

تو می روی و دل ز دست می رود
 مرو که با تو هر چه هست می رود
 دلی شکستی و به هفت آسمان
 هنوز بانگ این شکست می رود
 کجا توان گریخت زین بلای عشق
 که بر سر من از الست می رود
نمی خورد غم خمار عاشقان
 که جام ما شکست و مست می رود
 از آن فراز و این فرود غم مخور
 زمانه بر بلند و پست می رود
 بیا که جان سایه بی غمت مباد
 وگرنه جان غم پرست می رود
 شب غم تو نیز بگذرد ولی
 درین میان دلی ز دست می رود

|+| نوشته شده توسط عاطفه در شنبه هشتم اردیبهشت 1386 | موضوع: |
 

کسی سرزده می‌آید
در دلت جایی برایش خالی می‌کنی
و همه می‌رنجند از اینکه جایشان تنگ شده
بعضی حتی رهایت می‌کنند و می‌روند

کسی سرزده می‌آید
صفای مجلس‌ات می‌شود و قبله نگاه‌ات
چشمهایش آئینه آینده،
و حرف‌هایش مرهم زخم‌های کهنه

کسی سرزده می‌آید
از قصه آمدن می‌گوید،
و از افسانه ماندن

کسی سرزده می‌آید
و تو خورشید را پشت ابرهای تیره پنهان می‌کنی
و چشمهای آسمان را می‌بندی،
تا در این خلوت عاشقانه،
دور از همه دیدگان،
ما شدن را تجربه کنی

|+| نوشته شده توسط عاطفه در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 | موضوع: |
 

كاش مي ديدم ، چيست

 

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاري است !

 

آه وقتي كه تو ، لبخند نگاهت را

 

مي تاباني

 

بال مژگان بلندت را

 

                   مي خواباني

 

آه وقتي كه تو چشمانت ،

 

                      آن جام لبالب از جاندارو را

 

سوي اين تشنۀ جان سوخته ، مي گرداني

 

موج موسيقي ِ عشق

 

از دلم مي گذرد

 

روح گلرنگ شراب

 

در تنم مي گردد

 

دست ويرانگر شوق

 

پرپرم مي كند ، اي غنچۀ رنگين ! پرپر !

 

 

من ، در آن لحظه ، كه چشم تو به من مي نگرد

 

برگ خشكيدۀ ايمان را  

 

                       در پنجۀ باد

 

رقص شيطاني خواهش را

 

                       در آتش سبز !

 

نور پنهاني بخشش را

 

              در چشمۀ مهر

 

اهتراز ابديت را مي بينم

 

پيش از اين ، سوي نگاهت ، نتوانم نگريست

 

اهتراز ابديت را ياراي تماشايم نيست

 

كاش مي گفتي چيست

 

آنچه از عمق وجودم جاري است

|+| نوشته شده توسط عاطفه در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 | موضوع: |
 
 

در دلم آرزوی آمدنت می میرد

و میان من و تو فاصله جا میگیرد

من در این دشت جنون تنهایم

من از این فاصله ها بیزارم

و دراین گستره فاصل ها می میرم

من میان شب و روز

در تن خشک زمین

من میان صحرا

و میان جنگل

همه جا یکه و تنها

خسته از جور زمان

با تنی خورده به جان زخمی چند

میزنم بانگ که وای

هستی ام رفته بباد

ضجه ام را که شنید ؟

جای دل ، تنگ تر از مشت منست

قصه آمدنت باد هواست

با تو بودن دگرم چون رویاست

نفسم می گیرد

می گشایم نفسی پنجره را

تا تمامیت تن خود را به هوا بسپارم

|+| نوشته شده توسط عاطفه در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 | موضوع: |
 
|+| نوشته شده توسط عاطفه در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 | موضوع: |
 منتظر

|+| نوشته شده توسط عاطفه در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 | موضوع: |
 خاموشی...

|+| نوشته شده توسط عاطفه در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 | موضوع: |
 
|+| نوشته شده توسط عاطفه در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 | موضوع: |
 نگرانم نشو
ديگر ياد گرفته ا م

شبها بخوابم با يک آرام بخش...

تو نگرانم نشو!

همه چيز را ياد گرفته ام

راه رفتن در اين دنيا را هم ٬ بدون تو ياد گرفته ام

خوب ياد گرفته ام که

چطور بی صدا و آرام گريه کنم

ياد گرفته ام که چطور هق هق گريه هایم را

با بالشم بی صدا کنم

تو نگرانم نشو!!

سخت بود اما این را هم یاد گرفتم

در عشق بسوزم و مدارا کنم

تو دیگر نگرانم نشو!!!

|+| نوشته شده توسط عاطفه در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 | موضوع: |
 
دلم پاره و خط خطي شده

          بس که اشتباه نوشتم و خط زدم و باز نوشتم...

             من مدام از تو  و برای تو مي نويسم 

                 و تو مدام زير غلط هايم 
 
                     زير تمام "بمان" ها ٬ خط قرمز کشيدي

                     و من هر شب هزار بار جريمه نوشتم : "نمان"

                 حالا بعد از تمام شدن دفترم

              تو چقدر خوشحالي٬ که من ياد گرفته ام درست بنويسم

          تو هيچ وقت مرا نمي بيني مانند  ...  که در متن هيچ وقت خوانده نمي شود

      من در بي اعتنايي تو غرق خواهم شد ......

|+| نوشته شده توسط عاطفه در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 | موضوع: |
 آدم و حوا

تمام شب را برایت دعا کردم

ای همراه من از بهشت رانده شده ٬ ای همپای من تا عشق

تمام شب را برایت دعا کردم

آن زمان که قلب هامان درآتش عشق یکدیگر می سوخت...

خدایمان از بهشت راند

وقتی سیب را گاز زدیم ٬ خدایمان به غم ها تبعید کرد...

ای هم آغوش هق هق های من ٬ پا به پای من تا خدا بیا!

خدایمان بیامرزد که خطا رفتیم ٬ که جز یکدیگر ندیدیم

خدایمان بیامرزد!!!

|+| نوشته شده توسط عاطفه در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 | موضوع: |
 انتظار
در تاريكي ها دستهايم را گم كرده ام٬ پنجره اي براي من باز مي كني؟

آرزوهايم زير انبوهي از خاكستر نفس مي كشند...هنوز شعله ورند ..

پس نسيم مهرباني تو كي مي وزد؟؟؟؟...

|+| نوشته شده توسط عاطفه در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 | موضوع: |
 برای گمشده ترین گمگشته ام...

به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر

هیچ کس ٬ هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

لب تو میوه ی ممنوع ولی لبهایم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه ی تنگ هیچ نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعر ها

عاقبت با قلم شرم نوشتند نشد

|+| نوشته شده توسط عاطفه در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 | موضوع: |
 

خدایا!      

     به رغم تمام تلاش هایم شکست خورده ام.نیازمند آن نیرو ٬ شهامت و ایمانی هستم تا در یابم

           که در هر چه روی می دهد ٬ رحمت تو نهفته است.

       مرا خردی ده که شکست را توقف نداند و آن را نردبانی برای فراز به اوج ببینم ٬ تا در یابم

           راه موفقیتم را شکست های بی شماری هموار می کند.

 خدایا!

         مگذار دعا کنم که مرا از دشواری ها و خطر های زندگی مصون داری.

         بلکه دعا کنم تا در  رو یارو یی  با آنها بی باک و شجاع باشم.مگذار از تو بخواهم درد مرا تسکین دهی

            بلکه توان چیرگی بر آن را به من ببخشی.

|+| نوشته شده توسط عاطفه در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 | موضوع: |
 
 

می رسد روزی که فریاد وفا را سر کنی

می رسد روزی که احساس مرا باور کنی

می رسد روزی که نادم باشی از رفتار خود

خاطرات رفته ام را مو به مو از بر کنی

می رسد روزی که تنها ماند از من یادگار

نامه های کهنه ای را که با اشکت تر کنی

می رسد روزی که در صحرای خشک بی کسی

بوته های وحشی گل را ز غم پرپر کنی

می رسد روزی که صبرت سر شود در پای من

ان زمان احساس امروز مرا باور کنی ....

|+| نوشته شده توسط عاطفه در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 | موضوع: |
 زمونه...
|+| نوشته شده توسط عاطفه در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 | موضوع: |
 

صدای باد که بیاید

سیبی

از شاخه اش خواهد افتاد

تا دلم دوباره بلرزد

یعنی نکند من هم

از چشم تو یکروز

بیفتم

|+| نوشته شده توسط عاطفه در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 | موضوع: |
 
|+| نوشته شده توسط عاطفه در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 | موضوع: |
 
|+| نوشته شده توسط عاطفه در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 | موضوع: |
 
|+| نوشته شده توسط عاطفه در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 | موضوع: |
 
|+| نوشته شده توسط عاطفه در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 | موضوع: |
 
 
بالا