تبليغاتX
[IMG]http://i10.tinypic.com/47x1fds.jpg[/IMG] del0ures
 اطاعيه... خداحافظ

من دارم واسه هميشه اين وبلاگو مي بندم باباي.

همين

 خوش باشيد و پيروز

 

|+| نوشته شده توسط عاطفه در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 | موضوع: |
 

شادی نمـانــد ، شور نماند و هــوس نــماند

سهل است این سخن که مجال نفس نماند

فریاد از آن کـنند کـه فـریاد رسی مـی آید

فریاد چه سود ، چو فریاد رسی گم باشد

کــو کـجاســت آن قمــــری مسـت و غـــزل خـوان

ز آنکه جز مشتی استخوان و پر اندر قفس نماند 

|+| نوشته شده توسط عاطفه در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 | موضوع: |
 
|+| نوشته شده توسط عاطفه در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 | موضوع: |
 
|+| نوشته شده توسط عاطفه در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 | موضوع: |
 
و

 امشب چقدر دلم برای تو تنگ است.


در میان چاله های تاریک افکارم، دنبال خاطراتی که با تو داشتم می گردم روز های گرم تابستان، در کنار بدن ِ خنک ورنجورت چه آرام می نشستم.


امّا غوغای درونم هرگز آرام نمی گرفت

 


هیچ می دانی که با تو وداع کرده بودم؟؟! امّا اکنون این منم که برایت می نویسم؟؟


این بار بی پروا و سبک تو را می خوانم از درون قلبم، می نویسم برای تو ای معشوق خسته !!


به من بگو که چرا باغ چشمانت بارانی بود؟ وقتی که صدای قدم های وداع را از میان قدم هایم شنیدی؟!!

دلم برایت تنگ است در حالی که تو نیستی

 .
من دیدم اندوه بزرگت را از میان خواب های طلائي ام و گشتم به دنبال روح غمگینت در میان خانه های بلند و بدون پنجره ایی که در خواب می دیدم. تو چی ؟ آیا

 

آمدی؟ آیا درب خانه ی قلبم را کوبیدی؟؟


من هنوز همان پری ام، امّا با بالهای شکسته و با چشمانی خیس که می نویسد بر روی بال های شکسته اش !!!


ولی اکنون بدون هیچ دلیلی در این شب عجیب از تو می نویسم!!


از تویی که نیستی و گم شده ای در شلوغی رویاهای خوب و بد من و نمی دانم، شاید گم شده ای در میان روزهای زندگی ات.


امّا بعد از این همه
مدت نوشتم از تو. بدون این که بخواهم.


نمی دانم که آرزوی دیدنت را داشته باشم یا شب های دلتنگی ام را؟؟؟


امّا این را خوب می دانم که داشتن یاد ِ باغ سبز و خیس چشمانت برایم کافی است.


شاید این نوشته وداعی بود برای جدایی ام از تو و یا شاید پیوندی بود دوباره!!


وداعی که من را به تو نزدیک تر از همیشه کرد و در عین حال دور تر و دور تر...

|+| نوشته شده توسط عاطفه در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 | موضوع: |
 و چشمهای من هنوز منتظرند...

|+| نوشته شده توسط عاطفه در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 | موضوع: |
 
|+| نوشته شده توسط عاطفه در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 | موضوع: |
 

خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم تو را دوست داشته باشم و از کنار نفس هاي گرمت بي اعتنا بگذرم. اگر شوق رسيدن به دستهايت نبود، هيچ گاه آغوشم را نمي گشودم و اگر صداي گوشنواز تو نبود از گوشه تنهايي بيرون نمي آمدم. اگر شوق ديدن چشم هايت نبود هيچ گاه پلک هايم را بيدار نمي کرد و اگر نسيم حرفهايت نمي وزيد، معناي جهانرا نمي فهميدم...


|+| نوشته شده توسط عاطفه در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 | موضوع: |
 سبب منم...

سبب منم که می شکنم

اما حرفی نمی زنم

اگه هیچ کس برام  نموند

واسه اینه که سبب منم

 

|+| نوشته شده توسط عاطفه در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 | موضوع: |
 تو می روی ...

تو می روی و دل ز دست می رود
 مرو که با تو هر چه هست می رود
 دلی شکستی و به هفت آسمان
 هنوز بانگ این شکست می رود
 کجا توان گریخت زین بلای عشق
 که بر سر من از الست می رود
نمی خورد غم خمار عاشقان
 که جام ما شکست و مست می رود
 از آن فراز و این فرود غم مخور
 زمانه بر بلند و پست می رود
 بیا که جان سایه بی غمت مباد
 وگرنه جان غم پرست می رود
 شب غم تو نیز بگذرد ولی
 درین میان دلی ز دست می رود

|+| نوشته شده توسط عاطفه در شنبه هشتم اردیبهشت 1386 | موضوع: |
 

کسی سرزده می‌آید
در دلت جایی برایش خالی می‌کنی
و همه می‌رنجند از اینکه جایشان تنگ شده
بعضی حتی رهایت می‌کنند و می‌روند

کسی سرزده می‌آید
صفای مجلس‌ات می‌شود و قبله نگاه‌ات
چشمهایش آئینه آینده،
و حرف‌هایش مرهم زخم‌های کهنه

کسی سرزده می‌آید
از قصه آمدن می‌گوید،
و از افسانه ماندن

کسی سرزده می‌آید
و تو خورشید را پشت ابرهای تیره پنهان می‌کنی
و چشمهای آسمان را می‌بندی،
تا در این خلوت عاشقانه،
دور از همه دیدگان،
ما شدن را تجربه کنی

|+| نوشته شده توسط عاطفه در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 | موضوع: |
 

كاش مي ديدم ، چيست

 

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاري است !

 

آه وقتي كه تو ، لبخند نگاهت را

 

مي تاباني

 

بال مژگان بلندت را

 

                   مي خواباني

 

آه وقتي كه تو چشمانت ،

 

                      آن جام لبالب از جاندارو را

 

سوي اين تشنۀ جان سوخته ، مي گرداني

 

موج موسيقي ِ عشق

 

از دلم مي گذرد

 

روح گلرنگ شراب

 

در تنم مي گردد

 

دست ويرانگر شوق

 

پرپرم مي كند ، اي غنچۀ رنگين ! پرپر !

 

 

من ، در آن لحظه ، كه چشم تو به من مي نگرد

 

برگ خشكيدۀ ايمان را  

 

                       در پنجۀ باد

 

رقص شيطاني خواهش را

 

                       در آتش سبز !

 

نور پنهاني بخشش را

 

              در چشمۀ مهر

 

اهتراز ابديت را مي بينم

 

پيش از اين ، سوي نگاهت ، نتوانم نگريست

 

اهتراز ابديت را ياراي تماشايم نيست

 

كاش مي گفتي چيست

 

آنچه از عمق وجودم جاري است

|+| نوشته شده توسط عاطفه در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 | موضوع: |
 
 

در دلم آرزوی آمدنت می میرد

و میان من و تو فاصله جا میگیرد

من در این دشت جنون تنهایم

من از این فاصله ها بیزارم

و دراین گستره فاصل ها می میرم

من میان شب و روز

در تن خشک زمین

من میان صحرا

و میان جنگل

همه جا یکه و تنها

خسته از جور زمان

با تنی خورده به جان زخمی چند

میزنم بانگ که وای

هستی ام رفته بباد

ضجه ام را که شنید ؟

جای دل ، تنگ تر از مشت منست

قصه آمدنت باد هواست

با تو بودن دگرم چون رویاست

نفسم می گیرد

می گشایم نفسی پنجره را

تا تمامیت تن خود را به هوا بسپارم

|+| نوشته شده توسط عاطفه در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 | موضوع: |
 
|+| نوشته شده توسط عاطفه در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 | موضوع: |
 منتظر

|+| نوشته شده توسط عاطفه در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 | موضوع: |
 خاموشی...

|+| نوشته شده توسط عاطفه در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 | موضوع: |
 
|+| نوشته شده توسط عاطفه در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 | موضوع: |
 نگرانم نشو
ديگر ياد گرفته ا م

شبها بخوابم با يک آرام بخش...

تو نگرانم نشو!

همه چيز را ياد گرفته ام

راه رفتن در اين دنيا را هم ٬ بدون تو ياد گرفته ام

خوب ياد گرفته ام که

چطور بی صدا و آرام گريه کنم

ياد گرفته ام که چطور هق هق گريه هایم را

با بالشم بی صدا کنم

تو نگرانم نشو!!

سخت بود اما این را هم یاد گرفتم

در عشق بسوزم و مدارا کنم

تو دیگر نگرانم نشو!!!

|+| نوشته شده توسط عاطفه در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 | موضوع: |
 
دلم پاره و خط خطي شده

          بس که اشتباه نوشتم و خط زدم و باز نوشتم...

             من مدام از تو  و برای تو مي نويسم 

                 و تو مدام زير غلط هايم 
 
                     زير تمام "بمان" ها ٬ خط قرمز کشيدي

                     و من هر شب هزار بار جريمه نوشتم : "نمان"

                 حالا بعد از تمام شدن دفترم

              تو چقدر خوشحالي٬ که من ياد گرفته ام درست بنويسم

          تو هيچ وقت مرا نمي بيني مانند  ...  که در متن هيچ وقت خوانده نمي شود

      من در بي اعتنايي تو غرق خواهم شد ......

|+| نوشته شده توسط عاطفه در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 | موضوع: |
 آدم و حوا

تمام شب را برایت دعا کردم

ای همراه من از بهشت رانده شده ٬ ای همپای من تا عشق

تمام شب را برایت دعا کردم

آن زمان که قلب هامان درآتش عشق یکدیگر می سوخت...

خدایمان از بهشت راند

وقتی سیب را گاز زدیم ٬ خدایمان به غم ها تبعید کرد...

ای هم آغوش هق هق های من ٬ پا به پای من تا خدا بیا!

خدایمان بیامرزد که خطا رفتیم ٬ که جز یکدیگر ندیدیم

خدایمان بیامرزد!!!

|+| نوشته شده توسط عاطفه در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 | موضوع: |
 انتظار
در تاريكي ها دستهايم را گم كرده ام٬ پنجره اي براي من باز مي كني؟

آرزوهايم زير انبوهي از خاكستر نفس مي كشند...هنوز شعله ورند ..

پس نسيم مهرباني تو كي مي وزد؟؟؟؟...

|+| نوشته شده توسط عاطفه در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 | موضوع: |
 برای گمشده ترین گمگشته ام...

به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر

هیچ کس ٬ هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

لب تو میوه ی ممنوع ولی لبهایم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه ی تنگ هیچ نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعر ها

عاقبت با قلم شرم نوشتند نشد

|+| نوشته شده توسط عاطفه در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 | موضوع: |
 

خدایا!      

     به رغم تمام تلاش هایم شکست خورده ام.نیازمند آن نیرو ٬ شهامت و ایمانی هستم تا در یابم

           که در هر چه روی می دهد ٬ رحمت تو نهفته است.

       مرا خردی ده که شکست را توقف نداند و آن را نردبانی برای فراز به اوج ببینم ٬ تا در یابم

           راه موفقیتم را شکست های بی شماری هموار می کند.

 خدایا!

         مگذار دعا کنم که مرا از دشواری ها و خطر های زندگی مصون داری.

         بلکه دعا کنم تا در  رو یارو یی  با آنها بی باک و شجاع باشم.مگذار از تو بخواهم درد مرا تسکین دهی

            بلکه توان چیرگی بر آن را به من ببخشی.

|+| نوشته شده توسط عاطفه در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 | موضوع: |
 
 

می رسد روزی که فریاد وفا را سر کنی

می رسد روزی که احساس مرا باور کنی

می رسد روزی که نادم باشی از رفتار خود

خاطرات رفته ام را مو به مو از بر کنی

می رسد روزی که تنها ماند از من یادگار

نامه های کهنه ای را که با اشکت تر کنی

می رسد روزی که در صحرای خشک بی کسی

بوته های وحشی گل را ز غم پرپر کنی

می رسد روزی که صبرت سر شود در پای من

ان زمان احساس امروز مرا باور کنی ....

|+| نوشته شده توسط عاطفه در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 | موضوع: |
 زمونه...
|+| نوشته شده توسط عاطفه در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 | موضوع: |
 

صدای باد که بیاید

سیبی

از شاخه اش خواهد افتاد

تا دلم دوباره بلرزد

یعنی نکند من هم

از چشم تو یکروز

بیفتم

|+| نوشته شده توسط عاطفه در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 | موضوع: |
 
|+| نوشته شده توسط عاطفه در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 | موضوع: |
 
|+| نوشته شده توسط عاطفه در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 | موضوع: |
 
|+| نوشته شده توسط عاطفه در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 | موضوع: |
 
|+| نوشته شده توسط عاطفه در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 | موضوع: |
 
|+| نوشته شده توسط عاطفه در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 | موضوع: |
 
|+| نوشته شده توسط عاطفه در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 | موضوع: |
 
|+| نوشته شده توسط عاطفه در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 | موضوع: |
 
|+| نوشته شده توسط عاطفه در یکشنبه بیستم اسفند 1385 | موضوع: |
 وصیت
درین شب سیه را امید طلیعه ای نیست؟ .
مرا به خاک بسپار . به خاک ..
ولی میدانم
که نه گورکنی گوری به پهنای من ساختنش را یاراهست
و نه خاک را
توان ب دوش کشیدن شانه های مرا
مرا به آب بسپارید
که دستانش سفره برکت خیز اقیانوس هاست و قلبش آبی آبی
و بی کران بیکران . مثل من...
مرا نیز میتوانید به کوهستان بسپارید .
به دستان پر وسعت سنگ
به شکوه و جلال و استواری بسپارید
باشد که قبول افتد .....
مرا به خاک بسپارید ...
نه
به آب ..
به کوه....
|+| نوشته شده توسط عاطفه در یکشنبه بیستم اسفند 1385 | موضوع: |
 

باز هم  قلبی به پایم اوفتاد

بازهم چشمی به رویم خیره شد

باز هم در گیرودار یک نبرد

عشق من بر قلب سردی چیره شد

 

باز هم از چشمه ی لبهای من

تشنه ای سیراب شد، سیراب شد

باز هم در بستر آغوش من

رهروی در خواب شد، در خواب شد

 

بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز

خود نمی دانم چه می جویم در او

عاشقی دیوانه می خواهم که زود

بگذرد از جاه و مال و آبرو

 

او شراب بوسه می خواهد زمن

من چه گویم قلب پر امید را

او به فکر لذت و غافل که من

طالبم آن لذت جاوید را

 

من صفای عشق می خواهم از او

تا فدا سازم وجود خویش را

او تنی می خواهد از من آتشین

تا بسوزاند در او تشویش را

 

او به من می گوید ای آغوش گرم

مست نازم کن، که من دیوانه ام

من به او می گویم ای نا آشنا

بگذر از من، من ترا بیگانه ام

 

آه از این دل، آه از این جام امید

عاقبت بشکست و کس رازش نخواند

چنگ شد در دست هر بیگانه ای

ای دریغا، کس به آوازش نخواند

 

فروغ فرخزاد

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط عاطفه در یکشنبه بیستم اسفند 1385 | موضوع: |
 
فکرت هم حتي ويرانه مي کند

 

پاهايم مي لرزد،دستهايم يخ کــــرده است

 

نپرس براي چه؟؟

 

ثانيه قبل تصورت کردم

 

لحظه ديدار بود

 

من بودم و انتظار

 

و تو آمدي

                                                                 

                       قلبم کند شد

 مي دانم خيالي خام بود،اما

 

قلبم کند شد

 

گويي همين جايي...

 

اشکهايم روان شد

 

نگفته هايم را چون آتش زير خاکستر مي سوزاندم

 

پس کي مي خواهي خودت باشي؟

 

خود خودت

 

شايد هم تو چيزي بيش از اين نباشي

 

اما دلم باور ندارد

 

پس بيا تا به باور برسم

 

امشب مي خواهم براي تو و فقط براي تو بسرايم

 

شايد چون تو دوري

 

دور تر از هميشه

 

و شايد ديگر از آن من نيستي

 

وشايد...

 

نه،ديگر بس است...

 

طاقت شايد ها را ندارم

 

بار اول که زير نور شمع مي نوشتم براي تو

 

ماه ها پيش
ماه ها پيش بود

 

چه قدر زود مي گذرد خوبي ها

 

و چه قدر تلخ مي گذرد سختي ها

 

دوباره چراغ ها خاموش است و من

 

بدون تو

 

با يک شمع

 

همان شمع است

 

آن دفعه مي سوخت براي رسيدن به تو

 

ولي اين بار ميسوزد در هجران تو

 هجراني که انتها ندارد

 

انتهايش در بي تو بودن است

 

باز هم بي تو

 

از انتها گريزانم

 

شايد چون مي دانم

 

نبودنت آنجا هميشگي است

 

تا هرگز منتظرت خواهم ماند

 

چون مي دانم ديگر آمدني در کار نيست

|+| نوشته شده توسط عاطفه در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 | موضوع: |
 

در بند بلا هستم چون از تو جدا هستم

گر وصل تو پيش آيد سر تا به قدم مستم

من بي تو خزان چيدم , صد آذر غم ديدم

باشد که شبي گيري با اشک لبت دستم                

|+| نوشته شده توسط عاطفه در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 | موضوع: |
 

دستهایم خالی نیست.

من در انتظار تو نشسته ام.لبهایم بسته نیست.میدانم که میایی و به عشق امدنت همه ی بی قراری ها ارام گرفته اند.

در بهت توام کاش زمین شوق مرا میفهمید

|+| نوشته شده توسط عاطفه در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 | موضوع: |
 
دل من هم برای روزهای تنهایی ات میگیرد محبوب کوچک من . برای دلهره ات وقتی از فردایی میگوی که تمام چشمه های زمین را از جا کنده .

وقتی ساکت و سرد میشوی بگو زمان متوقف شود. درست همان جا که دلت میگیرد.ببین چه بی حرف میشود دنیا بدون تو. ببین چه هراس وار به دنبات اشیانه ات خانه ام را گم کرده ام.

من همانم اری همان که به نفس تو زنده است تویی که به دنبال عشقت زمین و زمان را به هم میدوزی.

فریاد تو نگاه من طلوع سبز یک طلوع است در امتدادی بی غروب.بگو بگو که محو میشود.تمام سرود خاک خسته به التهاب کلامت.همان نویدی که وجودت را گرم میکند و مرا اتش میزند.

صادق تر از توچه کسی در این دو روزه ی تاریخ ثبت میشود؟؟؟ اه که چقدر باخته اند انها که تو را به نادیده گی گرفته اند.

به ساختن دوباره ات به عشق بی مثال تو قسم به هر چی داری و به تک تک بهانه هایت من در تو خانه کرده ام من در تو گریه کرده ام به نام تو خواب دیده ام به مهر تو دل بسته ام به خاطرت به هزار سالگی تنهایی ات وامدار خدا شده ام.

|+| نوشته شده توسط عاطفه در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 | موضوع: |
 

گاهي مسير جاده، به بن بست مي رود
گاهي تمام حادثه، از دست مي رود
گاهي، همان كسي كه دم از عقل مي زند
در راه هوشياري خود مست مي رود
گاهي، غريبه اي، كه به سختي به دل نشست
وقتي كه قلب خون شده بشكست، مي رود
اول، اگر چه با سخن از عشق آمده
آخر، خلاف آنچه كه گفته است، مي رود
واي از غرور تازه به دوران رسيده اي
وقتي ميان طايفه اي پست مي رود
هرچند مضحك است و (هه) پر از خنده هاي تلخ
بر ما هر آنچه لايق مان هست، مي رود
گاهي، كسي نشسته، كه غوغا به پا كند
وقتي غبار معركه بنشست، مي رود
اينجا، يكي براي خودش حكم مي دهد
آن ديگري، هميشه به پيوست مي رود
اين لحظه ها، كه قيمت قد كمان ماست
تيري است بي نشانه، كه از شست مي رود
بيراهه ها به مقصد خود ساده مي رسند
اما مسير جاده، به بن بست مي رود
واي از غرور تازه به دوران رسيده اي
وقتي ميان طايفه اي پست مي رود
هرچند مضحك است و پر از خنده هاي تلخ
بر ما هر آنچه لايق مان هست، مي رود

|+| نوشته شده توسط عاطفه در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 | موضوع: |
 خیلی سخته

خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا

                              میسوزونه گاهی قلبو

                                       زهر تلخ بعضی حرفا

 

                       خیلی سخته اگه عمر جادوی عشقت تموم شه

                        نکنه چیری که ریختی پای عشق اون حروم شه

 

                 خیلی سخته توی پائیز با غریبه آشنا شی

                                                       اما وقتی که بهار شد

                                                        یه جوری ازش جدا شی

خیلی سخته بری یک شب واسه چیدن ستاره

                                 ولی تا رسیدی اونجا

                                                       ببینی روز شد دوباره  

 

|+| نوشته شده توسط عاطفه در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 | موضوع: |
 ........

سلام

يه مدت مشكلي تو وبلاگ بوجود اومد كه ناخواسته بود واسه همينم نتونستم آپ كنم. الان هم اگه لطف و اصرار بچه ها نبود نمي خواستم تو اين وبلاگ ديگه بنويسم. از دوست خيلي خوبم معين بابت همكاريشون تشكر مي كنم.

پاينده و پيروز باشيد.

|+| نوشته شده توسط عاطفه در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 | موضوع: |
 
 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط عاطفه در یکشنبه یکم بهمن 1385 | موضوع: |
 

گناه من شايد اين بود که تمام رؤياهايم را
از کوچه‌هاي زندگي گرفتم
و به آغوش مردي سپردم که ماندني نبود
هر چند آغاز راه را دشوار ديدم
اما دل سپردم و رها شدم
در قلبي که تنها زمزمه‌اش نتوانستن بود
دلم به حال دلتنگيهايش سوخت
شکسته‌هاي دلش را بند زدم
و نگاهش کردم
آري گناه من شايد
دل باختن به آن نگاه بود
و قدم زدن با مردي که
عشق را شايسته‌ي تلاش و خواستن نمي‌دانست
تا اينکه يک روز رفتن را بهانه کرد

 

|+| نوشته شده توسط عاطفه در یکشنبه یکم بهمن 1385 | موضوع: |
 
|+| نوشته شده توسط عاطفه در یکشنبه یکم بهمن 1385 | موضوع: |
 
|+| نوشته شده توسط عاطفه در یکشنبه یکم بهمن 1385 | موضوع: |
 
|+| نوشته شده توسط عاطفه در شنبه سی ام دی 1385 | موضوع: |
 
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است.

باید دچار بود

دچار یعنی چه؟

دچار یعنی عاشق.

همیشه فاصله ای هست.

دچار باید بود.

و گرنه زمزمه حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد.

و عشق..........

سفر به روشنی از خلوت اشیاست.

و عشق..........

صدای فاصله هاست.

صدای فاصله هایی که غرق ابهامند.

نه صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند.

و با شنیدن یک هیچ میشوند کدر.

همیشه عاشق تنهاست.

و دست عاشق

در دست ترد ثانیه هاست.

و او و ثانیه ها می روند ان طرف روز

هوای حرف تو ادم را

عبور می دهد از کو چه های حکایت

ودر عروق چنین لحن

چه خون تازه محزونی است!

|+| نوشته شده توسط عاطفه در شنبه سی ام دی 1385 | موضوع: |
 
|+| نوشته شده توسط عاطفه در شنبه سی ام دی 1385 | موضوع: |
 
 
بالا